چيز جالبی فهميدم . ساعت پای مطالب ، ساعت ايران است . برای همين انگار نيمه شب است و حس آدم را دستکاری می کند . نيمه شبهای تهران و وبلاگ نويسی سياه و سرخ آن شبها لذتبخش هم بود . و ديگر اينکه در همين فاصله کسی پيغامی هم گذاشت . عجيب و هيجان انگيز شده اين بازی ...
هنوز دلم می خواهد حرف بزنم . نگاهی به در ديوار جواد اين وبلاگ انداختم . وضع قالبش خيلی خرابتر از آن است که بتوان برای تفريح هم که شده دستی به سر و رويش کشيد . لينکها هم بامزه بودند . اما اين سردر سرخ و سفيدش روحيه آدم را خراب می کند . آدم خجالت می کشد حرف دلش را بزند و ترجيح می دهد در اين زمينه سياه فقط نگاهی بياندازد و خيلی زود پنجره را ببندد . اصلا من که نمی دانم اينجا چه می کنم چرا مدام غر می زنم ؟ آمده ام شايد يک چايی بخورم و بروم . مثل وقتی که پدربزرگم زنده بود و من هراز گاهی به خانه شان سر می زدم و بعد از يک چايی می زدم بيرون . بوی مرگ و کهنگی خانه شان خسته ام می کرد . حالا اينجا هم همان بو را گرفته انگار ... اين تبليغ پرشين بلاگ هم مثل فحش ناموسی می ماند که ديگر آدم را حتی تحريک نمی کند تا با يک مشت عقده های جهان سومی ات را بريزی بيرون ...
يادداشت اول را با موفقيت پست کردم . انگار موشک هوا کرده ام . احساس عجيب و غريبی دارم . از اينکه کسی اين يادداشتها را نمی خواند کيف می کنم . دلم می خواهد همين طور الکی چيزی بنويسم . دلم می خواهد تا صبح چيز بنويسم و به زمين و زمان گير بدهم . مثل وقتی که آدم تنهايی می رود کوه و بی خودی فرياد می کشد و سرش درد می گيرد . اينجا اولين وبلاگ من بوده . بعد از آن بارها نوشته ام . يادم می آيد برای اولین بار که اينجا می نوشتم به شکل خنده داری دستم در تایپ کند بود . حالا اما احساس خوبی دارم و راحت می نويسم . من اينجا چه کار می کنم ؟
پسوورد اين وبلاگ به سختی يادم آمد . ولی وبلاگ نويسی چيزی نيست که به اين راحتی بتوان ترکش کرد . نمی دانم چرا ناگهان هوس کردم اينجا چيزی بنويسم . نمی دانم اصولا کسی ديگر اينجا را می بيند و می خواند يا نه . ولی برايم جالب است که اين وبلاگ هنوز در سرويس پرشين بلاگ محفوظ است و حذف نشده . در اين وانفسا چه معرفتی به خرج داده اند . اينجا نوشتن هم چه آسان شده . راحت و بی دغدغه ...
يک اسباب کشی با شکوه به حلقه ياران ....
نوشته هايی که تا امروز بارها قولش را دادم را آنجا بخوانيد .
اhttp://ignasio.malakut.org/
اين اخرين نوشته من در اين وبلاگ است و بعد از يک سال با اينجا خداحافظی می کنم...
آقا نطرتان درباره اينکه بالاخره به قولم عمل کنم و همه چيز را بنويسم چيست ؟ شنيده ام پرشين بلاگ در ايران بلاک شده و کسی آنجا نمی تواند وبلاگهای پرشين را ببيند. حداقل گويا در تهران اينگونه است.بخش زيادی از اين نوشته ها برای دوستان قديمی خواندنی است . در اين باره اگر خبری داريد مطلعم کنيد تا برای اين نوشته ها فکری بکنم. بهر حال به زودی حرفهای تازه ای که مدتهاست عهد کرده بودم را خواهم نوشت.خيلی زود...
۱- کسی گوشه پنجره خوابش برده ترزا...کسی برای اين آغاز چنان مست است که فقط سکه های نقره ای را می بيند و هيچ نمی گويد.آن ساعت بزرگ را ببين . و اين چينی های احمق که همه جای دنيا که بروی باز هم يک مليارد نفرند. يک سيخ جگر هوس کرده ام با سس خردل و مک کانتری و کولا ...
۲- روی قاعده انسان بودن می مانم و نفس می کشم ترزا . به دستانم نگاه کن . به قاعده انسان بودن وقتی آفتاب طلوع می کند و کسی ته بطری سوم را هم بالا بياورد تو می مانی و ستاره ها ... تو می مانی و يک صندلی بلند که رويش می نشينی تا ماه را گم نکنی ...
۳- اين يک نامه نيست اما اين شلوارکها برای من خيلی بزرگند و احساس می کنم کله ام زرد شده و ناخودآگاه صبح به صبح می گويم : دووبريدن ... وگرنه من که نامه هايم را هم می نويسم و باز هم ساکت به نظر می رسم ترزا ... تو چرا داستانهای تازه را نخوانده حفظ شده ای.ديدی هر جای دنيا بروی آسمان همين رنگ است ؟ فقط نمی دانم چرا زمينش اين همه فرق دارد لا مصب !
۴- از خواب بيدار شو و آنسوی خيابان را نگاه کن . نگاه کن چطور خاک را به پرواز در آورده اند. نگاه کن که پرچم هم ندارد اين برگهای جديد هويت...حق هم داری که بخندی ترزا.چون من که به اين راحتی جوگير نمي شوم و گزک دست کسی نمی دهم که بگويند هوم سيک شده ... من ترانه می خوانم و به پنجره نگاه می کنم.
شنيده ام که بعضی از دوستان خيلی عزيزم از نوشته روز دوشنبه و انگشت شصت من ناراحت شده اند.اول باور نمی کردم به اين راحتی دوستان خوبم که هميشه همراهم بوده اند خود را مخاطب اين نوشته بدانند.هر چند تصميم گرفته ام ديگر در اين وبلاگ درباره روابط شخصی ام چبزی ننويسم اما به همه اين دوستان يادآوری می کنم که شما از همه بهتر می دانيد مخاطب اين نوشته چه کسی بوده و اين ماجرای کاملا شخصی تا چه حد به بحث شرافت انسانی گره خورده . بدون شک اين نوشته تنها يک مخاطب داشت و اين به ظاهر مرد نيز خود می داند که چه اتفاقی رخ داده و تا چه حد در تعاريف کرامت و شرافت با چالش روبه رو شده ... می دانم که همه اين واژه ها چند تعريف نسبی بی ارزش دارند اما لطفا در اين بازی داوری را به خود ما بسپاريد . جزئيات اين رابطه را فقط مخاطب اين نوشته می داند و ... بگذريم ... نسبت به بسياری از دوستان گذشته ارادت خاص دارم و اگر نتوانستم از وضعيت خودم در اين چند ماه و حال و روز امروزم با آنها سخن بگويم از بی اعتمادی نبود بلکه فقط به خاطر امنيت و زندگی همين دوستان بود و بس . بدبختانه امروز هم نمی توانم با اين دوستان تماس بگيرم گرنه قطعا اين سوءتفاهم ها به وجود نمی آمد...
اين داستان کامل شد . من به آسمان رسيده ام و شبها در ماه و مهتاب مست می شوم...به سلامتی همه ستاره های بی تاب و همسفران درد کشيده...
ما را در اين دکان شلوغ به بازی می گرفتند / با احترام سکوت کرديم / چشمانمان را بستيم / دستانمان را آتش زديم / و انگشتهای شصتمان را به نشانه يک بيلاخ تاريخی نثار همه فرو ماندگان حقير کرديم / شرمنده اين همه ذلت بعضی از آقايان شده ام اين روزها...
دنيای جديدی است اما هنوز لای پيچ و خم معذوريتها گير کيرده ام و نمی توانم در اين هويت شيشه ای آسان سفر کنم.اين وبلاگ برايم اهميت خاصی دارد و می دانم که فراز و فرودش در اين چند ماه زياد بوده و تحولات خرد و درشت زيادی را پشت سر گذاشته...توضيح اينکه فراز و فرود من اين وضع را به وجود آورده چندان تازه نيست اما اينکه در اين مدت کجا بودم و چه بر من گذشت همان داستان تازه ای است که از بس قول نوشتنش را دادم و نتوانستم به قولم عمل کنم خسته شده ام.فقط می دانم که همه را می نويسم.در اين ميان اگر نگويم که علی رغم تنهايی عميق این روزها تحول بس شيرينی را تجربه می کنم نامردی کرده ام.و اينکه رضايت بی سابقه ای از وضع موجود دارم.رضايت از اطرافم و آرامشی که منتظرم تا چند روز ديگر کامل شود.اين روزها را با انتظاری بی سابقه می گذرانم.بی سابقه برای خودم چون هنوز نمی دانستم که تا اين حد بی تابم و خواهان وجودی که وابستگی ام به روح بزرگش لحظه به لحظه بيشتر می شود...اين روزهای تلخ و شيرين , آغاز راهی تازه است.راهی که قرار است مرا به خواسته های دورم برساند...خواسته هايی خيلی دور در اوجی که تصوير آرزوهای من و همسفر رويايی من است...
(از اينکه هنوز نمی توانم از اصل ماجرا هيچ چيز بنويسم شرمنده ام فقط می دانم که وقتی همه چيز را نوشتم تمام دلخوريهای دوستان در اين چند هفته فراموش خواهد شد...)
باور کنيد که من زنده ام و خيلی زود با حرفهای تازه بسياری باز خواهم گشت....فقط بايد چند روزی منتظر باشم و در زمان مناسب علت همه اين غيبتها و انتظار کشيدنها را خواهم نوشت...نوشته های جديدم هم بسيار عجيب است و هم غير قابل پيش بينی...فعلا خودم از اين همه اتفاق عجيب شگفت زده ام.
برای اينکه اين نوشته بيش از اين عجيب نباشد می گويم که من در آستانه تحولی غريب ايستاده بودم و اين روزها غرق اين تحول در حال مزه کردن فضای اطرافم هستم...به بيان واضح تر کمی کف کرده ام!! ولی هر چه هست من پر از داستانهای تازه هستم...حرفهای جديدم آنقدر جديد است که پيشنهاد می کنم در باره آن هيچ حدسی نزنيد...دنيای عجيبی است...
باورش سخت است که بيش از يک ماه گذشت و من هنوز از اين سکوت دنباله دار وبلاگی رها نشده ام.باورش سخت است که آستانه مست کننده ترين تحول دنيا ايستاده ام و از خود انتظار روزهای گذشته را دارم.من در وبلاگ جديد هنوز زنده ام.آن هم البته به همين شکل کج دار و مريض ...لک و لک می کنم چون بالهايم را برای پروازی تازه نگاه داشته ام.هنوز اما بر وعده گذشته هستم.در اين روزگار دردها و زخمهای عميق و آسيبهای فراوان حرفهای بسياری از سرگيجه اين ملک به دلم مانده...
به زودی يادداشتهای يک روزنامه نگار گروههای اجتماعی به اين وبلاگ بر می گردد...نامه های ايگناسيو هم به وبلاگی در همين نزديکی کوچ کرد.
بگذار در اين وسوسه...در اين شعرهای تنهای آواره گم شوم.بگذار دستانم رشد کنند...قلبم را از سينه بيرون آورده ام و با دستان گل گرفته ام خانه ای از واژه های کاغذی ساخته ام.اين واژه ها شايد بوی دود و نم تاريکخانه ای قرون وسطايي بدهند اما همه زندگی منند.در اين ساعت حال می کنم تنها باشم و فرياد بکشم.اصلا کدام فيلسوف احمق گفته که بايد برای اين زندگی مفاهيم بزرگ تعريف کرد و حرفهای عجيب زد؟می خواهم تنهايی دنباله دارم را فرياد بزنم.چرا بايد از شما بترسم و مدام از درونم برايتان بنويسم؟وحشت شهيد نمايی ديوانه ام کرده...خودم را گم کردم از بس که خواستم همانی باشم که شماها از من انتظار داريد.حالم از همه اين نادانی و دانايی پر افتخار به هم می خورد.می گوييد تنها نيستم؟دليلی ندارم که در اين لحظه همه چيز را توجيه کنم و دليل بياورم.می گوييد ديوانه شده ام و می خواهم همه چيز را ويران کنم؟دليلی نی بينم که داستان تازه ای برايتان تعريف کنم...اين پيشانی نوشت را با هيچ کس قسمت نمی کنم...
باد و ستاره هاسنگهای نورانی درون اين اتاق را نمی توانی بشماری
آتش پروازهای دنباله دار
و رستاخيز مهتابی... انگشتان خاکستری و نفس اين کبوتر
برای ناگفته ها جوان مانده هنوز...
حتی اگر من نباشم و کاغذها
باد باشند و ستاره ها
خورشيدنه به خاطر ماه و نه به خاطر آسمانی که می ميرد
...
مرا و اين شعر باران خورده را تنها نگذاريد
اين کاغذ را خط نزنيد و بگذاريد حرفهايم تمام شود
ستاره باشيد و با دستانتان ستاره ام کنيد
گرم و مه آلود
خيسی قلمتان را برايم ای-ميل کنيد
در اين چت مرموز لطفا لبانتان را باز کنيد
من همه آرزوهايم را attach می کنم
شما ساکت ننشينيد
...
مرا و اين کاغذهای سياه و سفيد
روزی تنها مانديم و ستاره ای جان داد
نه به خاطر آسمانی که می ميرد هر روز
به خاطر همه خورشيدهای بی تاب صدايم کنيد بانو...
کابوسدستان گرمش را محکم فشار دادم
قلبم را تف کردم
چشمم می سوخت و دستانم
پاهايم و شريانهای متورم
نگران ارواحی که شهيد می شدند هر شب
دستان کابوس تازه ام را فشار دادم
مرگ من وشما1
حالا از آب و سنگ و خاک مايه می گذارم
از سرمای کائنات
از روزهايی که روی جاده می خوابيدم
روی شعر شرط می بستم
و قبل از سرودهای هيجان انگيز هبوط
برای کبوتران جوان می مردم
...
2
خريدارن نوشته هايم را به خواب ديدم
پشت درهای خانه ام آواز می خواندند
فرياد می کشيدند و تعجب می کردند
خريداران نوشته هايم
روزی می مردند
دوره واگويه های شخصی ام در اين وبلاگ با نامه ۱۵ فروردين به سر آمده بود.می خواستم چون گذشته از دغدغه های زمينی ايگناسيو در آشفته بازار جامعه ايرانی بنويسم...نه اينکه درددلهای بی ابتدا و انتهای نيمه شبها تمام شده باشد.من هم مانند بسياری از دوستان بلاگر جوگير سايت نو به بازار آمده بلاگ اسکای شدم و خانه کوچکی برای تنهايی ايگناسيو ساختم اما شاهکار بديع دوستان دچار مرگ مغزی شد و آوارگی ايگناسيو و حرفهای از سر دلتنگی هم در همين زمينه سياه خانه کردند.غرض اينکه اين بازی و اين آخرين خرده فرمايشات از سر دلتنگی روزهای پايانی اش را می گذراند و نوشته هايي از اين دست به محله ديگری اسباب کشی خواهند کرد.پيشاپيش هر گونه وابستگی کيوان حسينی با آن وبلاگ مجهول را تکذيب می کنم و در نوشته های با امضای اين وبلاگ هم چون گذشته خواهم نوشت.در اين روزها گفتن از دالانهای تو در توی درون دردسرهای بسياری می آفريند...به جايی می روم که هم بی پروا فرياد بکشم و هم کسی صدايم را نشنود.با اين توضيح آخرين نامه های ايگناسيو را هم بخوانيد و منتظر بازگشتی ديگر باشيد...(با احترام-کيوان حسينی )
خاکستریتا ديروز ستاره ای می شناختم با صدايی آشنا
پيش از اين سنگريزهای تيز
دوستی داشتم با مشتی از پروانه ها و ماه آبی
روزگاری مردی بودم و شعر می نوشتم
روزگاری می نوشتم که دريا را می شناسم
پيش از اين که غرق شوم در اين آسمان
پيش از واژه هايی که خوابم را برای هميشه آشفتند
نارنجیلوله ای که خواب می بينم
معده يک اژدهای پرنده نيست
نفس های آتشين
نقاشی های کودکی ام بوده اند سالها
سياهسرگيجه کاغذی رهايم نمی کند
برای کشتن کرمهای درون سرم بی تابم نه برای دستان تو
گلوله هايی که از چشمانم شليک می شود
فواره هايی از اين همه خون خسته
و کاغذی که مچاله شده
گوشه اتاق مرده
يک شعر تازه
رنگی برای نابخشودگانچکشها را به هوا ببريد
برای اين جشن لباسهايتان را گاز بزنيد
و آنقدر ودکا بخوريد که زمين روی سرتان ويران شود
کاغذها
بادهای فلزی خاطرات گذشته
برای گورستان و اين جمجمه ها روزنامه بنويسيد
لطفا هر وقت که چشمانم منفجر شد دستانتان را بالا ببريد
(نشانه ای بين من و شما که بخشيده نمی شويد)
وقت آن رسيده که زنهايتان روی تخت خواب دراز بکشند
آه بکشند
به لجن بکشند شلوارتان را پايين
بکشند صورتتان را روی تيغ ريش تراشی
شعرها
پروازهای دود گرفته و تمنای خون
برای گورستان و اين عاشقان شيشه ای روزنامه بنويسيد
لطفا هر وقت که شلوارم را خيس کردم دستانتان را بالا ببريد
(نشانه ای بين من و شما که بخشيده نمی شويد)
حالا يادتان باشد که هيچ روزی
هيچ لحظه ای از زمين
کابوسهايتان را از ياد نبريد
حالا ما
حالا همه ما
دستانمان را بالا می بريم و برای آمرزشمان دعا می کنيم
...
اين خيلی خوب است که تو بهانه بودن نيستی...حالا که چشمانت را شناخته ام وسوسه کشف و دانايی رهايم نمی کند دوست من . کجا می توانم بروم وقتی دستانم را در اين خاک - چشمان درخشانت را می گويم - کاشته ام و در اين اوج با شکوه سرود زندگی می خوانم؟!